داستان های عاشقانه

پیغام مدیر
| به وب سایت مجله اینترنتی پرستو خوش آمدید | شما می توانید برای استفاده از امکانات بیشتر در وب سایت ما عضو شوید | برای نویسندگی در سایت با ما تماس بگیرید |

تبلیغات

داستان عاشقانه : یواشتر برو من می‌ترسم...

داستان عاشقانه : یواشتر برو من می‌ترسم...

زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می‌راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: 'یواشتر برو من می‌ترسم' مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان: 'خواهش می‌کنم، من خیلی میترسم.' مردجوان: 'خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!'

زن جوان: 'دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟' مرد جوان: 'مرا محکم بگیر'

داستان جالب:راز زندگی

داستان جالب:راز زندگی

در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند

داستان زیبای پدر و مادرها مثل پاک کن هستند و ما مداد هستیم

داستان زیبای پدر و مادرها مثل پاک کن هستند و ما مداد هستیم

داستان زیبای مداد و پاک کن

مداد : متاسفم
پاك کن : چرا ؟ تو هیچ کار اشتباهی نکردی

تبلیغات

جهت سفارش کلیک کنید

به گروه تلگرام سایت ما بپیوندید به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید