close
چت روم
داستان عاشقانه

داستان عاشقانه

پیغام مدیر
| به وب سایت مجله اینترنتی پرستو خوش آمدید | شما می توانید برای استفاده از امکانات بیشتر در وب سایت ما عضو شوید | برای نویسندگی در سایت با ما تماس بگیرید |

اخبار سایت

توجه : به دلیل مشکلات هاست و سرور ممکنه متن بعضی از مطالب خراب یا به درستی نمایش داده نشه که شما می تونید از طریق نظرات همان مطلب ما رو در جریان این خرابی قرار دهید.
با سپاس

دانلود نسخه جدید پوسته ایران موزیک مخصوص وردپرس



دانلود افزونه Yoast SEO Premium 7.6.1

دانلود افزونه Yoast SEO Premium 7.6.1

دانلود نرم افزار مشاهده شبکه های اجتماعی برای اندروید

تبلیغات

داستان جالب «مرد سنگ شکن»

داستان جالب «مرد سنگ شکن»

روزي روزگاري سنگ شکن فقیري بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ هاي کنار جاده می گذرانید. روزي با خود گفت:"آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم."

داستان اصل موضوع را فراموش نکن

داستان اصل موضوع را فراموش نکن

مرد قوی هیکل، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند.

روز اول 18 درخت برید. رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد. روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد، ولی 15 درخت برید .

داستان عاشقانه : یواشتر برو من می‌ترسم...

داستان عاشقانه : یواشتر برو من می‌ترسم...

زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می‌راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: 'یواشتر برو من می‌ترسم' مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان: 'خواهش می‌کنم، من خیلی میترسم.' مردجوان: 'خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!'

زن جوان: 'دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟' مرد جوان: 'مرا محکم بگیر'

داستان دریای عشق و عاشقی

داستان دریای عشق و عاشقی

در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. 

 
داستان زیبای «همه تابستان در یک روز»

داستان زیبای «همه تابستان در یک روز»

بچه ها مثل گل های رز, مثل علف های وحشی, تنگ هم, پشت پنجره کلاس ایستاده بودند و برای دیدن خورشید پنهان, چشم به بیرون دوخته بودند.
یک پزشک:

داستان جالب «رازی برای شادی»

داستان جالب «رازی برای شادی»

 او ثروتمندترین فرد شهر بود، اما زندگی شادی نداشت. همۀ خویشاوندان و دوستانش از او قرض گرفته، اما هرگز پس نداده بودند. او از این موضوع خیلی غمگین بود. روزی خویشاوندان و دوستانش را به مهمانی دعوت کرده بود، اما در همان شب سارقان به خانه اش دستبرد زدند. او اصلا نمی فهمید مردم شهرش که او با آنها آن قدر مهربان بود، چرا با او چنین رفتاری می کنند.

اگر دوست دارید با یک عاشقانه کوتاه گریه کنید کلیک کنید!

اگر دوست دارید با یک عاشقانه کوتاه گریه کنید کلیک کنید!

وقتی اس ام اسی از مادرم می رسد غمگین میشوم؛ از شکل اس ام اس دادنش حتی.
چشمهایش را ریز میکند و دکمه ها را سخت می فشارد
اس ام اس هایش همیشه جاافتادگی دارند.

داستانک؛ اشک پدر

داستانک؛ اشک پدر

هر وقت پدرم این ترانه را می خواند که «وقتی بچه بودی، عادت داشتی روی دوشم بنشینی، پدر نردبان بچه هایش است...» دلم می گرفت و برای پدرم غصه می خوردم.

تبلیغات

جهت سفارش کلیک کنید

به گروه تلگرام سایت ما بپیوندید به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید