close
نازچت

داستان جذاب

loading...
آخرين ارسال هاي انجمن
عنوانپاسخبازدیدتوسط
1160mehran19
090parastomag
1232aminmoin
1183aminmoin
0218parastomag
0295parastomag
0289paye2
مطالب جدید و خواندنی

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را...

admin بازديد : 5208 / 03 / 1396 زمان : نظرات ()

 چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.اما بی پول بود.

بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایی کند.

دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.

admin بازديد : 3808 / 03 / 1396 زمان : نظرات ()

در میان یاران پیامبراکرم صلی الله علیه واله جوانی بود که در میان مردم به حسن ظاهر شهرت داشت و کسی احتمال گناه در باره‌اش نمی‌داد. روزها در مسجد و بازار، همراه مسلمانان بود، ولی شب‌ها به خانه‌های مردم دستبرد می‌زد. 

admin بازديد : 2718 / 12 / 1395 زمان : نظرات ()

روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.

admin بازديد : 8602 / 09 / 1394 زمان : نظرات ()
تبلیغات


ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید

   

تبلیغات


اطلاعات کاربري
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشي رمز عبور؟
  • بازار قیمت


    | ورود یا عضویت |